تبليغاتX
بغض خنده

+ تاريخ بیست و ششم مرداد 1387ساعت 4 AM نويسنده ....

منم،نواده حوا
کجاست قدرت چیدن؟
کجاست بال رهایی
کجاست شوق پریدن؟
در این زمین گل آلود
کجاست عزم دویدن؟
بگو،حقیقت من کو
در این هزاره مغشوش
کجاست مستی خیام
کجاست ساقی مدهوش؟
کجاست رندی حافظ
کجاست گرمی آغوش؟
بگو رسالت من چیست
در این زمانه سنگین
چگونه نغمه بپاشم
براین جماعت رنگین
چگونه گریه نباشم
ازین تبسم ننگین
کجاست قلب تپیدن
کجاست باور فردا؟
کجاست وسعت دیدن
کجاست پاکی دریا؟
کجاست راه رسیدن
کجاست آخر دنیا؟؟؟

+ تاريخ بیست و یکم مرداد 1387ساعت 1 AM نويسنده ....

 

قلبم امشب
از دردِ غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی درذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
واگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد...  (سحر شاه محمدی)

+ تاريخ بیستم مرداد 1387ساعت 7 PM نويسنده ....

 

اين نامه را برای دختری که تنها تر از ماه می زيست می نويسم

دختری که در آينه روزی پياده شد

و با اندکی لبخند تخته سنگی از سينه ام کَند

در کفش هايی که پای پلّه آيا راه رفته ايد؟

چرا شيهه ی اسب ها را زين نمی کنيد؟

از چشمهای شماست شايد

که گاهی صدای می آيد چند شيهه ی چهار نعل اسب دارد

آخرين دلخوشی ما باد بود که بر باد رفت!

گاو هم از رود خانه ی اين روزنامه ها ديگر نمی خورد آبی

پاهای خدا از دامن ابرها زده بيرون

اين تخت ها از قديم زن آمده اند

حمله کنيد! پارو بزنيد!

دريا هميشه آنقدر شنا دارد که قايق ندارد

+ تاريخ شانزدهم مرداد 1387ساعت 3 AM نويسنده ....

 

آرام جان، قصه را می دانی؟

قصه مرغان و کوه قاف را

قصه سیمرغ و آینه را؟

قصه نیست حکایت تقدیر است که بر پیشانیم نوشته اند

هزار سال است که تقدیر را تاخیر می کنم

اما چه کنم با هدهد؟؟

هدهدی که عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم می زند 

تنم نازک است و بالهایم نحیف

من از راه سخت و سنگلاخ می نویسم

من از تاریکی و دوری واهمه دارم

بهار که بیاید دیگر رفته ام ، بهار بهانه رسیدن است

رفتن زیباتر است و ماندن شکوهی ندارد

گیرم که ماندم و بال بال زدم توی خاک و خاطره 

گیرم که بالم را هزار سال دیگر بسته نگاه داشتم

" بالهای بسته طعم اوج را کی خواهد چشید؟ "

راستی اگر نیامدم یعنی که آتش گرفته ام

یعنی که شعله ورم     یعنی سوختم    یعنی خاکسترم هم باد برده است

میروم اما هر جا که رسیدم پری به یادگار برایت خواهم گذاشت

می دانم که این کمترین شرط جوانمردیست

بدرود رفیق روزهای بیقراریم  قرار بمان اما در حوالی قاف
 
پشت آشیانه سیمرغ
 
آنجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد.      (....)


+ تاريخ چهاردهم مرداد 1387ساعت 7 PM نويسنده ....

 

رسم لحظات عمر را درتاریکی می نو شم
ودر روشنایی ادامه می دهم
تا دوباره تاریکی زنده شود
و در پایان آنها یک نقطه می گذارم
پایان تاریکی یک نقطه روشن
وشروع کاری نو
پایان روشنایی یک نقطه ی تاریک
وشروع کاری نو
زندگی تکرار نمی شود
ما تکرار نمی شویم
پایان کار همواره مرگ است
پایان مرگ همواره زندگی
مرگ و زندگی تکرار نمی شود
زمین تکرا ر نمی شود
آفتاب تکرار نمی شود
دریا
وهمه چیز
این راز خداست       ( قاسم حسن نژاد)

+ تاريخ چهاردهم مرداد 1387ساعت 1 AM نويسنده ....

 

به ماورای خود پرتاب شدن
 احساس مقدسی است
 که روح می نشیند
 پای پنجره ی خلقت
و عاشقانه می نگرد
 بارش باران را
 بر ریشه ی درخت
 تا در اجبار سبز حیات
 بر تنه اش
 قارچها
 بی ریشه برویند.
    (ن - عباسی)

+ تاريخ سیزدهم مرداد 1387ساعت 8 PM نويسنده ....

 

آتش،
آتش،
آتش،
جنگل و
جنگل و
جنگل
می شناسی حس آتش زدن جنگل را؟!
بوی جزغاله شدن،
دود بدرنگ و غلیظ
میشناسی حس پرپرزدن جغدی را،
که شب پیش دمی تا به سحر پلک نزد
و نفهمید سحر این آتش،
از کجا آمده است؟!
می شناسی حس مرغی را که،
جوجه اش بال نداشت؟!
می شناسی سایه دردی را که غزالی معصوم،
از غم سوختن جفت خویش،
در نگاهش دارد؟!
می شناسی،
سایه سوخته خشک و تر جنگل را،
پس از این فصل ستمکاری خویش؟!

دست تو آتش و باز،
دل من جنگل سبز.
"وای ازین بی خبری"   ( سوزان یگانه )

+ تاريخ دوازدهم مرداد 1387ساعت 1 PM نويسنده ....

 

و من پنداشتم
او مرا خواهد برد
به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان
به همان خانه ی بی رنگ و ریا
و همان لحظه که بی تاب شوم
او مرا خواهد برد
به همان سادگی رفتن باد
او مرا برد
ولی برد ز یاد   (سهراب درودیان)

+ تاريخ یازدهم مرداد 1387ساعت 5 PM نويسنده ....

 

شعرهایم
تکه های قلب صبورم را
رد پای اشکهای پنهانی ام را
جا می گذارم در این دفتر سپید
هر آنچه می توانم پیشکشت کنم
برای تو تماشاییست
التهاب کشنده ی دوری
هر طلوع، بر سینه ی سحر
می کِشم طرحی ازآن
برایت در این دفتر...


+ تاريخ یازدهم مرداد 1387ساعت 7 AM نويسنده ....

 

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد
اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار
باید به بی گناهی دل اعتراف کرد  (قیصر امین پور)

+ تاريخ دهم مرداد 1387ساعت 1 AM نويسنده ....

 

منتظر نباش که شبی بشنوی،
از این دلبستگی های ساده دل بریده ام!
یا در آسمان،
به ستاره ی دیگری سلام کرده ام!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری،
در همان دامنه دور ِ دریا بمان!
هر جور تو راحتی!
همین سوسوی تو
از آنسوی پرده دوری،
برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست!
من که اینجا کاری نمی کنم!
فقط, گهکاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم!
همین!
این کار هم که نور نمی خواهد!
می دانم که مثل ِ همیشه،
به این حرفهای من می خندی!
با چالهای مهربان ِ گونه ات...
حالا، هنوز هم
وقتی به آن روزهای زلالمان نزدیک می شوم،
باران می اید

صدای باران را می شنوی؟


+ تاريخ هشتم مرداد 1387ساعت 8 AM نويسنده ....

 

وقتی تو نیستی

نه هست ها ی ما چونان كه بایدند

نه بایدها....

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

                       با بغض میخورم

عمری است لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره میكنم:

                              باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما كسی چه میداند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد !

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان كه بایدند

نه بایدها...

هر روز بی تو  
 
                روز مبادا است


+ تاريخ هفتم مرداد 1387ساعت 6 AM نويسنده ....

 

+ تاريخ هفتم مرداد 1387ساعت 6 AM نويسنده ....

 

نه صدای آبی جويی
نه آرامی گفتگويی
آدمی تنهايی بزرگی ست
از اينهمه ست که گاهی گريه اش می گيرد
و اندوهش را به آسمان می سپارد
گاهی که می بيند آسمان
با ابرهای سياهی که دارد
شانه ای برای گريستن ندارد
آسمان تنهايی بزرگی ست

 

+ تاريخ پنجم مرداد 1387ساعت 2 AM نويسنده ....

 

یک آهنگ زیبا از هایده عزیزم

عروسک جون

 

+ تاريخ چهارم مرداد 1387ساعت 7 PM نويسنده ....

 

 

+ تاريخ چهارم مرداد 1387ساعت 4 AM نويسنده ....

 

 چه سرگردان است این عشق
 که باید نشانی اش را
از کوچه های بن بست گرفت
 چه حدیثی است عشق
 که نمی پوسد و افسرده نیست
 حتی آن هنگام
که از آسمان به خانه آوار شود


+ تاريخ چهارم مرداد 1387ساعت 0 AM نويسنده ....

 

که نیلوفرانه دوستت می دارم
نه مانند مردمانی که دوست داشتن را
به عادتی که ارث برده‌اند
با طعم غریزه نشخوار می کنند
من درست مثل خودم
هنوز و همیشه دوستت می دارم


+ تاريخ سوم مرداد 1387ساعت 12 PM نويسنده ....

 

و در این شبهای تابستان
یاد ِ تو گرمای وجودم بود
همچون شعله های عشق
طبع پر شورم بود

من طعم ِ شرر انگیز ِ‌ آرزوهای محالم را
با همرهی باد سرد خزان
به استقبال گور خواهم برد
که بپوسند در آنجا
و به دیدارکسی در خموشی بروند

راستی چه کسی می گفت؟
« زندگی تر شدن پی در پی در حوضچه اکنون است
گویا سهراب هم تر شده بود

من آخر هر کوچه بن بست
به دنبا ل ِ دری می گردم
دری که مرا ببرد به وسعتِ مرگ
دری رو به آفتاب
دری تا انتهای بودن...
شایدم مُردن

+ تاريخ دوم مرداد 1387ساعت 0 AM نويسنده ....